تبليغاتX
بانوی مهربان

بانوی مهربان

بلاگ بانوی مهربان به امید خدا هنوز هم به فعالیتش ادامه می دهد...اما...اما اینکه بنده هنوز بلاگ شخصی نداشتم...بعد دوسال فعالیت خواستم فضایی هم از این دنیای مجازی به دست نوشته هایم اختصاص دهم...

این هم اولین بلاگ شخصی بنده...خواستید بیایید که بسیار لطف می کنید...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:42  توسط مجتبی  | 

یکی از دوستان تعبیر خوبی داشت...

مادر معنوی ما ایرانی ها بی بی است

مادری مهربان...

وقتی می ری حرم به این فکر کن که دست خالی بر نمی گردی.

کلمه ها چرا اینقدر کم هستند؟

مگر می شود از دستان گرم و سخاوت مندانه اش شعری سرود...حرفی زد...قصه ای گفت...

--

تقدیم به همه مادر های ایرانی

روزتان مبارک

--

1{خودمونیش اینه که شرمنده دستهای چروک خورده مادرم هستم...}

2{ این پست تقدیم به همه اونهایی که دلتنگ یک لحظه با مادرشان بودن، هستند... بهشت زیر پای مادران است...آرام و آسوده پر می کشند...همه شان...فرقی هم نمی کند...اعتقاد من این است}

3{...}

۴{دوست داشتم از مناسبتی نوشتن که یه دوسالی می شه دچارشم رهایی پیدا کنم ولی چه کنم که

حرف دگر یاد نداد استادم!}

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 14:15  توسط مجتبی  | 

And  I want to begin in this manner with  Fatimeh. I got stuck.

 I wished to say, ‘Fatemeh is the daughter of the great khadijah. ‘ I sensed it is not Fatemeh

 I wished to say, ‘Fatemeh is the daughter of mohammad(‘s).’ I sensed it is not Fatemeh

I wished to say,’ Fatemeh is the wife of ali (‘a). I sensed it is not Fatemeh

 I wished to say, ‘ Fatemeh is the mother of Hassan and Hussein. ‘ I sensed it is not Fatemeh

 I wished to say, ‘ Fatemeh is the mother of Zainab.’ I still sensed it is not Fatemeh

Fatemeh is Fatemeh

Download Here

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:45  توسط مجتبی 

سلام.

قالب فعلا ساده ست تا بنده یه قالب بهتر و قشنگتر و سریعتر آماده کنم...

تا الان اگه کسی نمی تونسته بیاد بلاگ رو ببینه حق داشته چون بلاگ خیلی دیر (به خاطر سنگینی قالب ) میومده...

{نکته مخفیش اینه که من خودم هم از بلاگایی که قالب سنگین دارن خیلی خوشم نمیاد!چون حوصله پنج دقیقه وقت گذاشتن رو برای اجرای یه بلاگ ندارم!(نگید نگفتم!)}

التماس دعا در آخرین ساعات رهایی نخست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:57  توسط مجتبی  | 

 

سلام بر تو ای رسول خدا ، سلامی از طرف من و دخترت که هم اکنون در جوارت فرود آمده و شتابان به شما رسیده است!

ای پیامبر خدا، صبر و بردباری من با از دست دادن فاطمه  کم شده، و توان خویشتن داری ندارم اما برای من که سختی جدایی تو را دیده و سنگینی مصیبت تو را کشیده ام، شکیبایی ممکن است. این من بودم که با دست خود تو را در میان قبر نهادم و هنگام رحلت، جان گرامی میان سینه و گردنم پرواز کرد...

پس همه ما از خدائیم و به خدا بازمی گردیم.

پس امانتی که به من سپرده بودی برگردانده شد و به صاحبش رسید، از این پس اندوه من جاودانه و شبهایم شبهای زنده داری است، تا آن روز که خدا خانه زندگی تو را برای من برگزیند.

به زودی دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که امت تو چگونه در ستمکاری بر او اجتماع کردند، از فاطمه بپرس و احوال اندوهناک ما را از او خبرگیر، که هنوز روزگاری سپری نشده، و یاد تو فراموش نگشته است...

سلام من به هردوی شما، سلام وداع کننده ای که از روی خشنودی یا خسته دلی سلام نمی کند. اگر از خدمت تو باز می گردم از روی خستگی نیست، و اگر در کنار قبرت می نشینم از بدگمانی بدانچه خدا صابران را وعده داده نمی باشد...   ( نهج البلاغه)

 

عاقلای بی احساس   پاگذاشتن روی یاس

ساقه هاشو شکستن   آدمای ناسپاس...

یه باغبونه دیگه شبونه یاسو برداشت

پنهون ز نامحرما تو باغ دیگه ای کاشت...

 {کار خوب در هر شرایطی خوبه... گذشته...حال...یا آینده...نمی دونم چرا بعضیا  هنوز اینو نمی فهمن!}

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:38  توسط مجتبی  | 

روبروی درب صحن مطهر واقع در خیابان ارم مطبی قدیمی  وجود دارد که می گویند متعلق به یک پزشک محترم به نام آقای خان کاشانی(علی رضا خان کاشانی) بوده... پیشنهاد می کنم تا تغییری در آنجا انجام ندادند و قصد تخریب و فضا سازی آن منطقه را نداشتند محل این مطب  متروکه را هم که درست روبروی درب حرم که به خیابان ارم باز می شود و از آنجا میشود رواق آینه را هم دید، ببینید که  اگر نه ممکن است از دستتان برود!(الان زیر آن مطب بانکی زده اند و در همسایگی بانک هم یه صرافیه ...این هم یه راهنمائی دیگه)

این پزشک بالای مطب و بر نمای بیرونیش ، اشعاری را با کاشیکاری عالی نوشته که در نوع خودش جالب و کم نظیر است:

رواق حکمت اینجا، کاخ سبط مصطفی آنجا

بشارت دردمندان را دوا اینجا، شفا آنجا

در اینجا طب یونانی و تشریح اروپایی

فرامین و الهیات و آیات خدا آنجا

سبب اینجاست یعنی حکمت و تدبیر و دانایی

توانایی است یعنی حکم و تقدیر قضا آنجا

 

(عکس و اطلاعات کمی بیشتر)

***قم و اطراف حرم دستخوش تغییرات وسیع ترافیکی شده! نباشد روزی که مثل بنده گیج شوید! حتما قبل از اینکه به مرکز شهر بیایید از تغییرات ایجاد شده با خبر شوید...هوا هم که روبه گرما است!***

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:11  توسط مجتبی  | 

چه دیر به نگاه معصومانه ات

غبطه خوردم

من شرمسار

من بازنده و تو

چه پرنده ی سبکبالی بودی و چه زود پر کشیدی... افسوس...به تو چه دیر رسیدم و تو که پرکشیدی آسمان درخشید...مهتاب کم آورد...

چه خوب زمانه ای رفتی و سراسر نور شدی و درخشیدی...

هادی جان نمی دانی چقدر این روزها  تاریکی آزارم می دهد... تاریکی بیمناک قبل از سقوط... چه پرتگاه بزرگی...

خوشا به حالت هادی جان...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:2  توسط مجتبی  | 

سه شنبه است و مطابق معمول ،سه شنبه ها خودشان به تنهایی هویتی ندارند. سه شنبه ها مخصوصا در قم شب چهارشنبه شناخته می شوند و اسم و رسم شب چهارشنبه هم که گره خورده به جمکران و ثمره این آمیختگی مکان و زمان، ابراز عشق و محبت به کسی است که در ذهن من به عنوان حقیقت تعریف شده است...

بله...برای من کسی موعود و منجی است که می آید و از حقیقت می گوید و با همین حق گوئیش عدل برقرار می کند، با همین حق گوئیش ریشه های ظلم و ستم را خشک و نابود می کند... کسی که وقتی از حق می گوید همه دنیا محو صحبتش می شوند و آنقدر شیفته او می شوند که به قول حافظ شیرازی

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران   بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

) نفس مسیحایی ...چه کلمه ای...یعنی می شه یه روزی حسش کرد؟...نفس مسیــــــحایی...)

همین حق طلبی اوست که شهری می سازد از برتری های مطلق و نه این برتری های ظاهری امروز و نه با سرعت و قدرتی که امروزی ها به آن دلخوشند...چیزی ماورای اینها در کارست و همه اینها حاصل یک چیز است و خدا هم اگر گفته سند و آخر و عاقبت این دنیا همه اش به نام بندگان صالحش زده شده، مگر بندگان صالح واقعی خدا کاری جز حق گویی و حق طلبی دارند؟...

وجود حقیقت، حقیقتی انکار ناپذیر است اما در عصر ما آنقدر تیره و تار شده و آنقدر از آن فاصله گرفته ایم و حالا حالاها هم قصد نزدیک شدن نداریم و به قول دوستی در پستوی خانه هامان نهانش ساخته ایم که بعضی ها حق دارند بیندیشند، ممکن است حقیقتی وجود نداشته باشد!

هرچند سر منشا گفته اغراق آمیز آنها شاید همان حس نا امیدی و مشاهده ی  تزویر،دروغ و نیرنگی کسانی است  که به صراحت و وقاحت به عداوت و دشمنی با حقیقت می پردازند... همین است که می گویم بیایید منتظر حقیقت باشیم و معتقدم تا همه انسانها یک جا و در یک زمان از دروغ گویی و پنهان سازی حقیقت خسته نشوند و با آهی از اعماق وجودشان حقیقت را نخواهند، چیزی تغییر نمی کند...

شما که نه... ولی خودم مدعی بی خبری بیش نیستم که تا پروانه شدن و سوختن و مفقود شدن ره صدساله ای می خواد  

       خواب می بینم ولی در خواب نه    مدعی هستم ولی کذاب نه

{هرچند این مهم با حرف ها و کاغذ و پست پرکنی های من و تو به سرانجام نمی رسد ولی ناچاریم امیدوار باشیم که روزی حقیقت تیتر اصلی روزنامه زندگیمان شود!                      به امید آن روز}

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:57  توسط مجتبی