تبليغاتX
بانوی مهربان

بانوی مهربان

امروز بیست و هفتم اسفنده... روزی که شما این نوشته رو می خونین می شه چندم؛ نمی دونم؟

ولی الان که دارم می نویسم 363 روز از سال 86 گذشته ... نظر شما رو نمی دونم ولی سالی که گذروندم پر بود از فراز و نشیب... سال عجیب و غریبی بود...

رو هیچ کدوم از کارهایی که می کردم تضمینی وجود نداشت... بعضی وقت ها هم بی برنامگیم می شد عین برنامه... دقیق و منظم... مهارت خاصی هم داشتم در فراموش کردن اشتباهات و شکست هایم (خواستید نظرتون رو بگید که بدونم)

راستی چقدر من امسال ضربه فنی شدم!!! امسال به اندازه موهای سرم !(+موهای سر مبارکتون) آزمایش شدم... از خدای حکیم و رحیم گرفته که همیشه مورد آزمایش و امتحانشیم تا بندگان خدا... خیلی از شماها....خواه، ناخواه... من رو آزمایش کردین!

به خیلی ها امسال کم توجهی کردم! از همه اونها عذرخواهی می کنم و امیدوارم بتونم یه روزی جبران کنم... چه کنیم که جوونیم و کم تجربه!

امسال گرانبها بود برایم به خاطر تجربه هایی که داشتم، شاید به اندازه تمامی سال های عمرم mp3 تجربه ها بود امسال!

درکم از زندگی نسبت به 8 ماه پیش خیلی بهتر شده... ولی افسوس که چرا همان موقع اینطور نبود!...

---------------------------------------------------------

 

 

اگر کسی بیاید و بپرسد از من چه کسی امسال خیلی بهت کمک کرد؟

بدون تردید می گویم.....بانوی مهربانم.....حضرت معصومه(س)

امیدوارم شهد شیرین عنایت بانوی مهربان، کریمه اهل بیت را باز هم بچشیم و بچشید.

-------------------------------------------------------

86 را به 87 تحویل می دهیم با امید به خدا و انتظار حقـــــیقــــت

سال خوبی داشته باشید...

محبت های شما را هیچ وقت فراموش نمی کنم...

سال تحویل ما را از دعای خیرتان محروم نکنید(عیدی هم فراموش نشه!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 17:13  توسط مجتبی  | 

به ذهنم رسید مسئله ای رو مطرح کنم که شاید خیلی هاتون اون رو احساس کردین!

مسئله ای که کمی ناخوشایند به نظر می رسه ولی خوب متاسفانه مثل خیلی از مسائل حتی پیچیده تر تحمل کردیم... بعضی ها که می گویند ملت ما ملت صبر است و تحمل... شاید و در این موضوع می شه گفت البته...حنما این طوره...

حالا این موضوع چیه و چرا اینقدر سعی کردم مقدمه چینی کنم بر می گرده به چندین و چند سال پیش...

مطمئن هستم همه شمایی که لطف می کنید و به بلاگ بنده سر می زنید حداقل یک بار به یک سفر زیارتی رفتین و خوش گذشته بهتون و حوائج شما هم برآورده شده و حتما بعد از یه زیارت درست و حسابی و شاید بنا به سفارش های قبلی یا بدون سفارش های قبلی قصد کردین یه سر به بازار اون شهر بزنید و سوغاتی بخرین و تقدیم خانواده و دوستان عزیز بفرمائین(البته مشروط بر اینکه جیب هایتان زیادی هم کمرنگ نباشه!)

خوب تازه الان بحث ما شروع میشه... شما هستین و کسبه های دم حرم...

متاسفانه چه در قم و چه در مشهد بعضی بازاری ها واقعا مراعات جایی که هستن و کاسبی می کنن رو نمی کنن!

چه معنی می تونه داشته باشه فهمیدن اینکه مثلا من قمیم یا زائر و مسافر برای کسی که نمی خواد به جز با رزق و روزی حلال زندگی کنه!!!

از اونجایی که احتمال می دم بحث طولانی بشه یعنی هنوز خیلی ادامه داره!!! تازه هنوز نتیجه گیری نکردیم و از تبعات و خسارت هایی که اینگونه کاسبی ها به جامعه وارد میشه نگفتیم...

بحث رو در پست های بعدی ادامه می دم و از شما هم می خوام نظراتتون رو سرازیر کنید تا به جایی برسیم.

برای رفع جو خستگی و  از شاعری نه چندان معروف  

ای عـشـق زدوری تـو مـن مهـجـورم

رســام بـلای من هستی و من مجبورم

کافی بـود از ره تو بگذرم چون آنی

شـادی و فراخ ، تا ابد شود محشـورم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 12:17  توسط مجتبی  | 

جهان و کار جهان سر به سر اگر باد است

چرا ز باد مکافات داد و بیدادست

 

به باد و بود محمد نگر که چون باقیست

ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیاد است

 

ز باد بولهب و جنس او نمی بینی

که از برای فضیحت فسانه شان یاد است

 

اگر چه باد سخن بگذرد سخن باقیست

اگر چه باد صبا بگذرد چمن شادست

 

تو با خبر نشوی گر کنم بسی فریاد

که از درون دلم موج های فریادست

 

اگر تو بحر ببینی و موج بر تو زند

یقین شود که نه بادست ملک آباد است

 

و چه خوب گفتی مولانا(ره) ... و نه ششصد و پنجاه بلکه بعد از هزار و چهارصد سال این نور روشنتر و روشنتر می شود و پهنه گیتی را در می نوردد...

{اسلام و حقایق و معارف این دین روز به روز برای بشر آشکارتر می شود و دنیای اسلام وسیع تر و وسیع تر و وسیع تر...

 

و اما خدا کند از آنهایی نباشیم که آیندگان به حالمان نظاره کنند و ببینند از این اسلام به این زیبایی فقط پوسته ای را دیدیم و آن را گوشه اتاق هایمان و روی دیوارهایمان جا گذاشتیم!}

 

 

 

السلام علیک یا رسول الله(ص)

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:41  توسط مجتبی  | 

 

می نویسم قصد دارم راهت را بشناسم و پیش گیرم... و تا همه سال از راهت بیرون نیایم...

برای زندگیم...برای ادامه راه ، برای موفقیت در همه اموری که می شود با آن خدا و خلقش را خشنود ساخت...

*

به من فرصت بده خدایا

می خواهم از خود جدا شوم

پر بگیرم

به آن سوی دنیا

به دنیای بی اندازه کربلا

از این وجود فانی به دنیای جاودانی بین الحرمین

چراکه می دانم از قتلگاه تا عرش

هیچ فاصله ای نیست

و این حرمین شریف

همسایه حوض کوثرند...

و چه باک کسی را که

دخیل حرمت شود از نازکی پل صراط

و چه باک از محنت و غم آن دنیا

کسی که عزادار توست این دنیا را

از حسین به خدا باید رسید

و از کربلا به عرش

و از دستان جداشده عباس

به حوض کوثر

و تمنای شفاعت از

مادرشهیدان

 

دل پاک نیست و هر وقت هم که پاک نباشد نه قلم خوب می نویسد و نه دل...

و اگر هم بخواهی برای خوبان بنویسی، شرمگینی اگر نتوانی خوب بنویسی...

به خاطر همین هم هرچه فکر می کنم می بینم نمی توانم...

 

 

اینجا این روزها صبح زودش عالی است... روحانی و عرفانی...سبک می شوی مثل پر کاهی...

خدا قسمت کند صباحی هم شما اینجا باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:6  توسط مجتبی  |